
شب گریه های زار امانم نمی دهد
نفرین روزگار امانم نمی دهد
گفتم ز سوز دل بنویسم برای تو
چشمان اشکبار امانم نمی دهد
یکدم به چشم خسته من خواب ره نیافت
سودای انتظار امانم نمی دهد
هر صبح و شام زخم زبانها و طعنه ی
پنهان و آشکار امانم نمی دهد
دلتنگ پرسه های غروب خزان شدم
افسوس... این بهار امانم نمی دهد
صد بار توبه کردم و صد ره شکستمش
چون نفس نا بکار امانم نمی دهد
گفتم ز یاد می برمش بعد از این ، ولی
این قلب بی قرار امانم نمی دهد
:: موضوعات مرتبط:
شعر ,
عاشقانه ,
,
|
امتیاز مطلب : 58
|
تعداد امتیازدهندگان : 17
|
مجموع امتیاز : 17